محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
934
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
دوم غار باشد يعنى شكاف در كوه . مثالش هم او [ 1 ] فرمايد : بيت كسى كه در دل او جاى كرد خصمى تو * بجاى خانه و كاشانه چرخ دادش غال و بمعنى آشيانهء زنبور نيز آمده [ 2 ] . غنجال - [ بجيم تازى . به وزن زنگار ] ميوهء ترش باشد [ 3 ] مثالش شمس فخرى فرمايد : بيت اگر صبا سخن لطف او كند در باغ * نبات مصر شود بر درختها غنجال غول - جاى گوسفند و غار و بوم و كند باشد در دشت و نيز ديويست كه بهر شكل كه خواهد برآيد . مثالش ابو شكور گويد بهر دو معنى : بيت گاهى چو گوسفندان در غول « 1 » جاى من * گاهى چو غول گرد بيابان دوان دوان اما معنى دوم عربيست و در نسخهء وفائى بمعنى حرامزاده آمده مثالش حكيم رودكى گويد : [ بيت ] ايستاده ديدم آنجا دزد غول * روى زشت و چشمها همچون دو غول - - غول مصراع ثانى بمعنى اول [ 4 ] باشد - - و ديگر غول بمعنى گوش آمده كه عرب اذن گويند [ 5 ] . مع الميم غرم - [ بضم ميم و سكون راى مهمله ] ميش كوهى باشد . مثالش حكيم عنصرى گويد : بيت تو شيرى و شيران بكردار غرم * برو تا رهانى دلم را ز گرم - - و گرم بمعنى غم و اندوه باشد . - - و غرم - بفتح - بمعنى خشم آمده و در نسخهء حليمى مسطورست كه به اين معنى - بفتح راء - نيز جايزست [ 6 ] و به اين بيت لطيفى متمسك شده : [ بيت ] بيكى عزم اگر روم بحرم * آدمى شو تو اى پلنگ غرم غژم - [ بضم غين و سكون زاى فارسى ] - دانهء انگور باشد كه شيره و تكس در اندرون آن باشد . مثالش استاد بهرامى گويد : بيت « 2 » بر گونهء سياهى چشمست غژم آن * هم بر مثال مردمك چشم از آن تكس
--> ( 1 ) - « س » : عول . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 1 ) يعنى : عماره . ( 2 ) در برهان معنى سوراخى كه جانوران صحرائى در آنها بسر برند و بچه كنند و مغارهاى كه شبانان به جهت شبها خوابيدن گوسفندان در صحرا و دامن كوه سازند نيز دارد . ( 3 ) در برهانست كه بعضى گويند كه ميوهايست درشت و آن را حب الملوك گويند . ( 4 ) يعنى بمعنى ديو . ( 5 ) در برهان نيز معنى توأمان دارد ( مىپندارم كه از كلمهء دوغلى تركى استنباطى نابجا شده باشد ) و نيز معنى تخمى كه آن را اسب غول نيز گويند . ( 6 ) مصحف : غژم ( حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) .